سلوا عزیز دل مامانسلوا عزیز دل مامان، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

سلوا پرنده بهشتی ما

مامانا بیاین کمک

سلام مامانا گل سلوا عزیز مامانی 2 سالش شده از تولدش به این ور هر کی منو مبینه میگه چرا از پوشک نمگیریش ....................................... نمیدونن که این کار چقدر برام سخته دیروز سلوا رو باز کردم هر یه ربع بردم دستشویی اما بازم تو خونه خراب کاری کرد که هیچ دیگه خسته شد دستشویی نمیومد وهمش گریه میکرد اخر سر دوباره پوشکش کردم ..................................... مامانای گل هر کی که تجربه داره به منم کمک کنه تا بتونم این مرحله از زندگی رو بگذرونم
28 شهريور 1392

داغه داغه...........................

سلام دوستان امروز دوست جونم عصرونه خونمون اومد سلوا با پسملش خیلی بازی کرد دوستم تازه رفت منم مشغول جمع کردن وسایل بودم تا کارام تموم شد دیدم دخملکم اینجوری خوابیده منم تا این صحنه رو دیدم ازش عکس انداختم به خاطر همین این عکس ها داغه داغه تازه از تنور در اومده ...
27 شهريور 1392

نمایشگاه کیتکس مادر ونوزاد

عزیزم با بابایی رفتیم نمایشگاه کیتکس اولین غرفه ای که رفتیم یه اقایی بود که با بادکنک شکل درست میکرد خیلی خوشگل بود ما هم برات دو تا بادکنک گرفتیم اولیش شکل پروانه بود و دومیش شکل قلب بود که دو طرفش دوتا خرس بهش چسبیده بودن بعد از اون غرفه های بعدی گشتیم که کمی هم خرید کردیم اولیش یه شلوار جذب زرشکی رنگ با یه تاپ گلبهی رنگ بود مامانی خیلی بهت میاد این اولین باری که برات از این جنس شلوار برات میگیرم اینم به این خاطره که میخوام از پوشک بگیرمت گرفتم چون با پوشک همچین شلواری سختت میشه که پاشی یا تکون بخوری بعداز اون تو غرفه اسباب بازی ازیه کالسکه کوچولو خوشت اومد وبرای خودت برداشتی راهش میبردی بابایی هم زود برات خریدش تو اون غرفه...
26 شهريور 1392

پارک ارم به روایت تصویر

سلوا ودایی صادق سلوا وخاله فهیمه امیر حسین شیطون مامان زینب و سلوا شیطون در اسب گردون من ودخملکم در استخرتوپ بقیه بازی ها رو با بابایی رفتی بازی کردی حیف که بابایی حوصله اش نگرفت که دوربینو با خودش برداره تا از بازیگوشی های تو عکس بندازه ...
20 شهريور 1392

اینم عکس های تولد سلوا جون

خشملم...........عسلکم............نازکم................عمرکم.......................... زیبا ترین لحظه زندگیم همنفس شدن با نفسهای توست........................... وبهترین صدا شنیدن خنده های توست.................................. چه لطیف است حس آغازي دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزي که تو آغاز شدي! خوش اومدی عزیزم عسلکم عاشق اینکاراتم اگه بابایی میدونست که نمیترسی برات بیشتر ابشار میخرید اینم از اتیش بازی اخر که بابایی تهیه کرده بود تو هم کلی ذوق کردی حیف که عکس ندارم ...
20 شهريور 1392

گذری به تولد یک سالگی سلوا جون

خشمل مامان همش حواست به کیک بو اخر سر هم دست رو کردی تو کیک خوردی نوش جونت....... بازیگوشم دوست نداشتی یه جابشینی تا ازت عکس بندازم من و مامانی کلی تلاش کردیم تا بشینی ازت عکس بگیریم و بلاخره عصرانه ای که من و مامانی ویکی از دوستانم تدارک دیدیم ...
20 شهريور 1392

شب عید فطر تولد قمری دخملکم

  عزیزکم شب عید فطر خدا یه فرشته مهربون از خزانه بهشت نصیب من و بابایی کرد و خدایا هزاران شکر برای این هدیه زیبایت ما هم به همین مناسبت بهترین روز زندگیمون رو جشن گرفتیم راستی مامانی فاطمه وبابایی مصطفی و خاله فهیمه ودایی صادق هم در شادی ما همراه بودن دخملکم قربون زبون شیرینت برم کی همش برای خودت تولد تولد میکردی وکلی ذوق کردی عاشق فوت کردن شمع بودی ...
20 شهريور 1392

پارک ارم

عسلک مامان بعد کلی دوندگی تو روز بلاخره حاظر شدیم بریم مهمونی خدیجه گلکم فکر نمیکردم اینقدر شجاع باشی همه بازی ها رو خودت تنهایی بازی کردی حتی تاب سواری اما بابایی چون تو رو برای بازی کردن برده بود من کمتر پیشتون بودم ندیدم که چقدر بازی کردی خوب دیگه مامانی من هم نیاز به تفریح داشتم برای همین بابایی تو رو برد برای بازی اما همه اتفاق های افتاده رو برام تعریف کرد اولش فکر کردم داره شوخی میکنه اما یکی دو تا از بازی ها همراهتون اومدم دیدم همش واقعی بوده وخیلی خوشحال شدم وبه خودم بالیدم که دخملک شجاعی دارم حیف که بابایی حوصلش نگرفت که دوبینو ببره ازت عکس بگیره اما من چندتایی ازت عکس گرفتم راستی نازکم تا لحظه اخر از کنا هر وسیله ی ...
8 شهريور 1392